امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

دومين كنسرت اميرحسين

سلام گل پسريهااااااااا خوبين.اميدوارم سلامت باشين پنجشنبه يعني 23 خرداد اميرحسين كنسرت موسيقي داشت و ساعت چهار به سمت مركز موسيقي حركت كرديم البته ارميا جوني رو پيش مادر شوهر گذاشتم و خودمو اميرحسين رفتيم مركز موسيقي پارس و از اونجا كه پنجشنبه بعد از ظهر بود جاي پارك هم خيلي راحت اونم جلوي مركز موسيقي گير آورديم ،از بس شيخ بهايي شلوغه و جاي پارك نيست و من هميشه بايد تا آخر كلاس ماشين رو دوبله پارك ميكردم و خودمم دو ساعت مينشستم تو ماشين  ذوق مرگ شده بودممممم.خلاصه اون روز من فكر ميكردم كنسرتتون توي كلاسه اما بعد ديدم شما رو بردن كه حاضر كنن براي سالن بالا خيلي تعجب كردم آخه اميرحسين رو آماده نكرده بودم كه بهش بگم مامان باباها همه ميان و...
26 خرداد 1392

اولين حموم رفتن داداشيها با هم

سلام بر گل پسريهاي عزيزم اين روزها حسابي سرم باهاتون گرمه و به هيچ كاري نميرسم مخصوصا اينكه اميرحسين بلا رو بايد هر  روز ببرم پارك و يه وقتايي هم كه حوصله ندارم از سر اجبار بايد برم ديگه .يه وفتايي اينقدر دست و پامو ميبندين كه كل روز روز نميتونم خونه رو مرتب كنم شب كه ميخوابين ديگه جوني برام نميمونه تميز كنم فكرش كن يه مهمون هم سر زده بياد چه افتضاحي ميشه حالا ناهار خوردن و بگم كه تازه ساعت 4 هميشه ناهارم حاضر ميشه و فكر كنيد چقدر داغونم بابايي هم تا مياد تهران بايد سري برگرده بندرعباس اينم شد زندگي بخدا هرچي هم بهش ميگم بزار ما هم بيايم اونجا زندگي كنيم اينجور نميشه قبول نميكنه خوووووولاصه اينكه واكسن 4 ماهگي ارميا رو زديم بيچاره بچه ا...
21 خرداد 1392

چهار ماهگي

  گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه هايش را به من داد.   هر انسان لبخندی از خداست و تو زیبا ترین لبخند خدایی ღஜღ چهار ماهگيت مبارک . . . ارميا جونمღஜღ ********************************************************** پسر نازنينم ارميا جون ايندفعه ميخوام اول از تو شروع كنم بخاطر اينكه امروز ١٢/١٢/٩٢ چهارمين ماهيست كه دنيا اومدي .اميدوارم سلامت باشي و داماديت رو ببينم.از خدا ممنونم كه شما گل پسريهاي ناز رو بهم هديه داد.ارميا جون چه روزهاي سختي بود وقتي تازه دنيا اومده بودي و اميرحسين تنها بود و بابايي طبق معمول سفر كاري و اميرحسين بايد پيش مامان جون ميموند .هفت روز توي بيمارستان ميلاد بخ...
12 خرداد 1392

اوقات فراغت

سلام گل پسريها حالتون خوبه لبا خندونه ايشالا،از روزي كه بابا رفته و ما دوباره تنها شديم تا اطلاع ثانوي كه بابا سيامك برگرده كار ما شده هر روز عصر حركت بسوي پارك با دو تا پسر وروجك البته يه اميرحسين پر از انرژي و يه ارمياي صبــــــــــــــــــــور ، ارميا جون قربونت بشم الهي كه اينقدر صبوري و دو ساعت تموم بدون اينكه ماماني رو اذيت كني ميشيني تو كالسكه و فقط اطرافت و بچه ها رو تماشا ميكني البته يه وقتايي هم يه نق نقي ميكني اما همينكه بغلت ميكنم آروم ميشي.از خدا ممنونم بخاطر وجود شما گل پسريهاي ناز. اميرحسين ديگه خونه نشين شدي و مهد كودك تعطييييييييييييل شده. اما تا پايان خرداد تو خونه اي خوشحال نشو بايد كلاسهاي تابستوني بري البته من خيل...
8 خرداد 1392

هفته اي كه گذشت

  سلام به شما گل پسريهاي نازنينم هفته اي كه گذشت خيلي هفته پر مشغله اي بود اول اينكه خاله سيما اومده بود خونمون و يه چند شبي مهمون ما بودن .اميرحسين با ريحانه كلي بازي ميكردن گهگاهي هم با هم قهر ميكردين و اون چند روزي رو كه خاله سيما مهمون ما بود رو مهد نرفتي بجز يكبار كه اونم به اجبار روانه مهد شدي.اون روزي هم كه نبودي ريحانه مثل يه عروسك با ارميا بازي ميكرد يه وقتايي هم به سيما ميگفت ني ني رو رو پاي من بزار بخوابونمش .ارميا وقتي گريه ميكردي ريحانه خيلي تلاش ميكرد تو رو آروم كنه بهت ميگفت جانم جانم گريه نكن يا عروسك بهت نشون ميداد كه مثلا آروم شي   زماني كه ريحان ميخواست ارميا رو آروم كنه .اميرحسين اون چند روز خودت و ريحا...
6 خرداد 1392
1